|
دیده بگشا یک نظر کن بر پدر |
|
کآمده بالین تو خونین جگر |
|
|
سوخت جانم تشنه رفتی از برم |
|
این تاثر کی رود از خاطرم |
|
|
با دل خونین صدایت می کنم |
|
بوسه باران زخمهایت می کنم |
|
|
می گذارم بر لبت بابا لبم |
|
منتظر در خیمه بهرت زینبم |
|
|
از وداعت دل غمگین اهل حرم |
|
رفت جان با رفتنت از پیکرم |
|
|
از میان دشمنان کردی صدا |
|
در دم آخر مه ای بابا بیا |
|
|
آمدم اندر کنارت دل حزین |
|
خیز و این حال من دلخسته بین |
|
|
در دم آخر بمن کردی سلام |
|
بهر تسکین دلم گو یک کلام |
|
|
قلب من از مرگ خود کردی کباب |
|
کامت از دست نبی سیراب آب |
|
|
از غم مرگ علی قدم خمید |
|
آفتاب عمر من آخر رسید | |
+
نوشته شده در دوشنبه هفتم آذر 1390ساعت 9:55 قبل از ظهر توسط Hellish boy
|
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظههای جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه
خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمیمانی ای مانده بی من
تو را میسپارم به دلهای خسته
تو را میسپارم به مینای مهتاب
تو را میسپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را میسپارم به رویای فردا
به شب میسپارم تو را تا نسوزد
به دل میسپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد
خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایهسار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه
+
نوشته شده در سه شنبه نوزدهم مهر 1390ساعت 11:39 قبل از ظهر توسط Hellish boy
|
از اولین یابنده و یا یابندگان این نامه درخواست میشود در صورت امکان این اوراق را به خانواده سرباز وظیفه سعد عبدالجبار، جمعی تیپ 23 نیروهای مخصوص گارد ریاست جمهوری عراق، از یگانهای تحت امر سپاه سوم بصره برساند.
بسمالله الرحمن الرحیم
خدمت خانواده محترم سرباز وظیفه سعد، سلام علیکم.
نمیدانم نوشتن و ارسال این نامه در این شرایط کار صحیح و به جایی بوده یا خیر، ولی به هر تقدیر به نظرم لازم آمد این نامه را بنویسم و به پسرتان بسپارم تا به دست شما برسد. موضوع نامه نحوه آشنایی من با پسر شماست؛ آشنایی که پس از 11 سال برای شما بازگو میشود. اجبار شدیدی مرا وا میدارد تا به خاطر رفع هرگونه شک و تردید شما برای دست داشتنم در این واقع غمانگیز، دقیقا جزئیات آن را برایتان بنویسم.
هم اکنون پسرتان سعد در کنار من است و شاید، انتظار پایان این نامه را دارد تا خود حامل این حقایق برایتان باشد. این لحظات، آخرین ثانیههای دیدار ما دو تن است و یقینا آخرین وداع. بهتر است به اصل موضوع بپردازم.
ماجرا حدود یازده سال پیش آغاز شد. دقیقا صبحگاه ششم مهر ماه سال1360 هجری شمسی بود که برای اولین بار پسر شما را دیدم. من از کنار رودخانه کارون به عقبه جبهه بازمیگشتم. شب قبل، عملیات بزرگی در این منطقه صورت گرفته بود. دلیل عملیات، شکست محاصره شهر بود. تا صبح جنگیدیم تا به حاشیه رودخانه رسیدیم. پس از یک سال محاصره شهر، این اولین بار بود که نیروهای ما توانستند این منطقه را پس گیرند. من نیز از شوق این عملیات سرنوشتساز و برای ثبت خاطره شرکت خودم دوربین عکاسی ارزان قیمتی همراه آورده بودم، ولی شدت درگیری اجازه عکس گرفتن را به من نداده بود. همه چیز تا آن لحظه به صورتی اتفاف افتاده که در هر عملیاتی ممکن است اتفاق افتد. تا گرگ و میش صبح که نیروهای خسته را با نیروهای تازه نفس تعویض میکردند، همه از معبر شب قبل برای برگشت استفاده کردند ولی من تازه به سرم زده بود در مناطق آزاد شده گردش کنم. میخواستم ببینم چه بلایی بر سر این مناطق آمده است. میدان مین را دور زدم و به جاده شنریزی شدهای برخوردم که ارتش عراق برای اتصال به جاده آسفالته ساخته بود. جاده شنریز به تقاطع دو جاده میرسید. حالا جادهای پیش روی من بود که مدت یک سال آرزو داشتم از روی آن به مرخصی بروم.
جاده هنوز از مین و تله انفجاری و سیم خاردار پاکسازی نشده بود، ولی مهم این بود که آزاد شده است.
وقتی قدم روی جاده گذاشتم، دقیقا یادم است که خورشید در حال بالا آمدن بود. چند بار فریاد زدم و بدون توجه به اطرافم، خوشحال و اسلحه به دست بالا و پایین پریدم. خیلی خوشحال بودم. این را هم بگویم که من آن موقع 16 ساله بودم، دو سال کوچکتر از سن آن زمان پسر شما.
یک دفعه نمیدانم چه شد! اتفاقی برگشتم به عقب، و ناگهان به شدت جا خوردم و بیاختیار به سرعت روی زمین خیز رفتم. ترسیده بودم. در تمام این مدت سرباز عراقی روی جاده آسفالت نشسته بود و از پشت به من نگاه میکرد و من اصلا متوجه او نبودم.
به سرعت خود را به پشت شانه جاده پرت کردم و اسلحهام را از حالت ضامن خارج کردم. همهاش در این فکر بودم که او چرا از پشت سر مرا هدف قرار نداده است و همین باعث شد فکر کنم که حتما او تنها مانده و حالا میخواهد خود را تسلیم کند.
این افکار به من قوت قلب داد تا خود را به پشت سرش برسانم. از پشت خاکریز به آن سمت دویدم و خواستم به زبان فارسی بگویم دستها بالا، اما متوجه شدم که با یک جسد روبهرو هستم؛ بله جسد پسر شما که دو زانو به زمین نشانده شده بود و گردن و هر دو مچ دستش را از پشت با سیمهای تلفن صحرایی، به تابلوی تقاطع جاده بسته بودند و جوی خون از زیر پاهایش جاری شده بود. دستهایم شل شد. جلوتر رفتم. او را طوری بسته بودند که مچها و گردنش به شدت زخم شده بود. چشمانش کاملا باز بود. نمیدانم چه شد که دلم خواست عکسی از چهره پسرتان بگیرم و گرفتم. شاید فقط برای اینکه با دوربینم عکسی انداخته باشم. وقتی دوربین را در کولهپشتی گذاشتم، صدای انفجارها شدیدتر شده بود. صدای پارس سگهای ولگردی هم که قبل از عملیات هر شب زوزه آنان از پشت خطوط بعثیها به گوش میرسید، بلند شده بود، میدانستم که سگهای ولگرد چه به روز جسد پسر شما خواهند آورد. به خودم گفتم: بیل داشتم، حتما خاکت میکردم و این بیشتر بهانهای بود تا خود را از انجام این کار رها کنم. راه افتادم تا از انفجارها که هر لحظه بیشتر میشد، فاصله بگیرم. صد متر نرفته، کنار سنگری نیم ساخته بیل بزرگی را تا دسته در یک خاکریز فرو رفته دیدم. ایستادم در حالی که سخت مردد بودم، ولی چارهای نبود. با ناراحتی بیل را برداشتم و برگشتم. بیل را به پسرتان نشان داده، گفتم: «این هم بیل!» و شروع کردم جلو پای پسرتان را کندن. آن قدر نزدیک که پس از مدتی کندن، جویبار خون راه خود را به درون گور پیدا کرد. در اثنای کندن در هر حرکت بیل نگاهی به پسرتان میکردم و نگاهی دیگر به جویبار خون تا مبادا کف پوتینهایم خونی شود. نزدیک به انتهای کار بود و من در فکر این که آیا در اولین گوری که به عمرم کندهام، قبله درست و دقیق رعایت شده یا نه؟ که ناگهان انفجار عظیمی باعث شد در گور پرت شوم و پسر شما سعد نیز روی من بیفتد. راستش از شدت ترس داشتم سکته میکردم. با کلی زحمت پسرتان را کنار زدم. انفجار گلوله توپی در پشت سر پسر شما، باعث این اتفاق شده بود. دقت که کردم، دیدم شیارهای جدیدی از خون روی اورکت او بوجود آمده که ناشی از اصابت ترکش است، ترکشهایی که اگر او نبود، حتما به من اصابت میکرد و چه بسا کارم را میساخت.
از اینجا علاقه من به پسر شما چند برابر شد. به سرعت کار کندن قبر را تمام کردم و خواستم سعد را در گور بگذارم اما به نظرم آمد بهتر است برای جلوگیری از تماس صورتش با خاک، اورکت نظامیش را درآورده سرش را با آن بپوشانم. در حین انجام این کار، متوجه چهار پوکه خالی فشنگ در میان دندانهایش شدم، ولی دیگر درنگ جایز نبود. اورکت را دور صورتش بستم و از جیبهایش کارت شناسایی و نامهای درآوردم. در جیبهایش چیز دیگری نبود. دستهایش را باز کردم و شروع کردم به خاک ریختن در حالی که فکر میکردم او دور از خانواده در گوری خواهد خفت که هرگز کسی بر آن فاتحهای نخواهد خواند.
به هر تقدیر، همان تابلوی شکسته را بر گورش کوفته، به سرعت پا به فرار گذاشتم، مدتی گذشت. در اولین مرخصی، عکس او را ظاهر کردم و در آلبوم عکسهایم گذاشتم و گاهگاه در موقع تورق آلبوم، از او به نام مردهای که جان مرا نجات داد و من جسد او را، یاد میکردم و با آن که نام سعد را از روی کارت شناساییاش خوانده بودم، ولی از او به عنوان سرباز عراقی یاد میکردم. سالها گذشت تا اینکه من بر اثر تصادف کوچکی، با برادرانی آشنا شدم که کارشان تبادل اجساد کشتهشدگان نظامی عراقی با اجساد شهدای خودی است. موضوع سعد را برای آنان بازگو کردم و قرار شد محل دفن را به آنها نشان دهم. وقتی به محل رفتیم، از قبل میدانستم که نباید امیدی به وجود آن تابلو داشته باشم. تقاطع دو جاده میتوانست کمک کند. پس از دوبار کاوش پسر شما را از زیر خاک بیرون کشیدیم. احتمالا به همین شکلی که شما موقع رسیدن این نامه او را مشاهده خواهید کرد. اصلیترین نکتهای که باعث شد این نامه را بنویسم، کشف سری بود که موقع درآوردن پسر شما از گور رخ داد.
وقتی برادران باقیمانده اورکت دور سر سعد را باز کردند، نگاهی معنیدار به هم کرده، گفتند: یک فراری دیگر! پرسیدم: «قضیه چیست؟» آنها از تجارب پیدا کردن اجساد مثال آوردند که از چهار پوکهای که در میان دندانهای کلید شده جمجمه سعد پیدا شده، میتوان فهمید که او به دلیل فراری بودن اعدام شده است و این چهار پوکه را پس از اجرای مراسم، در دهانش گذاشتهاند تا عبرت نیروهای دیگر شود. وقتی شکل نشستن سعد را برای آنان تعریف کردم، گفتند: «حتما قبل از اعدام دو زانویش را نیز هدف قرار دادهاند.» نگاهی به استخوانهای شکسته زانوی سعد، حقیقتی که یازده سال بر من پنهان بود آشکار کرد. یازده سال تمام بارها و بارها از روی این جاده آسفالته به راحتی سفر کردهام و هر بار در گذر از این تقاطع به خود زحمت خواندن یک فاتحه را هم ندادهام. خداوند به شما و به همه ما صبر جلیل عطا کند.
از قبل برای نوشتن این نامه آمادگی نداشتم. از پشت برگهای ثبت مشخصات اجساد استفاده کردهام. اگر آمادگی داشتم، حتما نامه و عکسی که از پیکر پسرتان گرفتهام، همراه این نامه میفرستادم. شاید هم حرف یکی از برادران درست باشد که بهتر است حقیقت در همین جا خاک شود و موجب ناراحتی و شاید دردسر شما نشود. ولی همان طور که متوجه شدهاید من از راه غیرعادی برای رساندن نامه استفاده کردهام تا احتمال خطر هر چه کمتر شود. نشانیام را زیر نامه مینویسم تا از هر راهی که صلاح میدانید با من تماس بگیرید، عکس و نامه آخر سعد را برایتان بفرستم.
نمیدانم درباره این نامه که در قلم شکسته پای پسرتان جاسازی میکنم چگونه فکر میکنید. نمیدانم. شاید صاحبان اصلی این استخوانها هرگز متوجه آن نشوند و نامه و سعد با هم مدفون شوند و شما خانواده محترم هرگز متوجه حقیقت نشوید.
هنوز با خود درگیرم که چرا این نامه را مینویسم. اگر این حادثهای که امروز روی میدهد یازده سال پیش اتفاق میافتاد، هرگز به نوشتن نامه اقدام نمیکردم. من اکنون صاحب فرزندی هستم و میتوانم احساس کنم که حق مسلم هر خانوادهای است که از آخرین دقایق زندگی فرزندش با خبر شود.
آخرین لحظههای وداع من با فرزندتان سعد فرا رسیده است. میدانم که فردا و فرداها، هر بار که از روی این جاده آسفالته به بیرون از شهر سفر کنم، درگذر از این تقاطع، به قبر خالی سعد خیره خواهم شد و غم سنگینی روی قلبم احساس خواهم کرد؛ غم آشنایی یازده ساله با غریبهای که تنها چند ساعت مانده به وداع او را شناختم.
صدای برادرانی که اینجا هستند از طولانی شدن نامه درآمده است. در پایان شما و پیکر سعد را به همان خدایی میسپارم که از آن روز باعث شد من از راه دیگر بروم، سعد را ببینم، بیل را پیدا کنم و راز یازده سالهای را کشف کنم. شاید همان خدا این نامه را به دست شما برساند.
راوی: حبیب احمدزاده
گرامیداشت سی و یکمین سالگرد هفته دفاع مقدس
+
نوشته شده در شنبه نهم مهر 1390ساعت 3:46 بعد از ظهر توسط Hellish boy
|
نه ميتونم دور شم از تو ، نه ميتونم كه بمونم
من نه شاهزاده ي عشقم ، نه شهاب آسمونم
تو نه هستي و نه نيستي ، ديگه خستم از خيالا
مونده بي جواب و مبهم توي زندگي سوالا
تو يه رنجي تا هميشه ، اگه جون نگيره ريشه
اگه باز بگی نمیشه ، اگه يك روزي بدونم
بودنو موندن يادت ، واسه قلب عاشق من
كه يه عمري عاشقت بود ، مثل درد زهر نيشه
نه ميتونم دور شم از تو ، نه ميتونم كه بمونم
من نه شاهزاده ي عشقم ، نه شهاب آسمونم
تو نه هستي و نه نيستي ، ديگه خستم از خيالا
مونده بي جواب و مبهم توي زندگي سوالا
تو که هستی زندگی هست ، قدرت هر خستگی هست
میشه دست قسمتو بست، زیر ضربه های لعنت
که یه دشمنه تو خلوت ، نمیسوزه میکوبونه
هر خیال عاشقونه ، بود و موند و خوند و نشکست !
نه ميتونم دور شم از تو ، نه ميتونم كه بمونم
من نه شاهزاده ي عشقم ، نه شهاب آسمونم
تو نه هستي و نه نيستي ، ديگه خستم از خيالا
مونده بي جواب و مبهم توي زندگي سوالا
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم شهریور 1390ساعت 12:10 بعد از ظهر توسط Hellish boy
|
آمد رمضان و عید با ماست
قفل آمد و آن کلید با ماست
بربست دهان و دیده بگشاد
وان نور که دیده دید با ماست
آمد رمضان به خدمت دل
وان کش که دل آفرید با ماست
در روزه اگر پدید شد رنج
گنج دل ناپدید با ماست
کردیم ز روزه جان و دل پاک
هر چند تن پلید با ماست
روزه به زبان حال گوید
کم شو که همه مرید با ماست
چون هست صلاح دین در این جمع
منصور و ابایزید با ماست
مولانا
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1390ساعت 1:16 بعد از ظهر توسط Hellish boy
|